ابو القاسم راز شيرازى

103

مناهج أنوار المعرفة في شرح مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة ( فارسى )

--> - جَست آن شير خدا چون شير نر * پس به دامان چُست بنهاديش سر با رداى خويش آن شه پاك كرد * ز آن رخ زيبا غبار و خاك و گرد مدّتى چشم انَس مَرمود بود * خواست ز آن شه تا شود پرنور زود خاكِ جولانگاه او را گفت امير * با صفاى نيّت و اخلاص گير ز آن بيفشان در دو چشم خود غبار * تا شود در روشنى كامل عيار امتثال امر آن مولا چو كرد * گفت در عُمرم نديدم چشم درد خاكپاى عاشقان را اى ولد * بين چه‌سان قدر و بها مولا نهد عاشقانش را به چشم كم مبين * عاشقان محبوب ربّ العالمين عاشقان را عزّت از عشق خداست * عزّت عشق خدا بىمُنتهاست عزّت حق كرده ايشان را عزيز * در پناه ظلّ ايشان مىگريز تا ببينى جاه و عزّتهاى عشق * سازى آن دم خويش را رسواى عشق نشنوى از گوش جانت تا ابد * غير صيتِ عشق اللّهُ الصَّمَد آبرو مىجو مُدام از خاكشان * دل نما مرآت وجه پاكشان خاكشان بر چشمها دارد شرف * ز آن رَمَدها گردد از وى بر طرف گفت پيغمبر در آن دم كاى بلال * حاضر آور ظرفى از آب زلال شست‌وشو كن دست و رويش را در آن * وان غُساله گير و شو سويم روان گِرد آورد آنچه او فرموده بود * بستد آن از او ودادش باز زود زين ترشّح كُن به روى « حارثه » * شاعر آيد او ز سُكر حادثه يعنى اى عشّاق ، سُكر و صحوتان * هُوشيارى و فنا و محوتان باشد اين‌ها جُملگى در دست ما * تا شويد از صِدق دل پا بست ما دست حق بگرفت بازويش بدست * پيش پيغمبر بياورد و نشست گفت پيغمبر به او كاى « حارثه » * در كُجا بودى تو در اين حادثه گفت بُودم نزد آن پروردگار * كز مى عشقش شُدم بىاختيار چون بوصل حق رسيدى بازگو ؟ * پست شد چون پرده‌هاى تو به تو ؟ گُفت كشف آمد تمامىّ حُجب * مرتفع شد پرده‌ها از جذب ربّ پس عيان شد وجه علّام الغيُوب * ظاهر از مرآت امكان شد وُجوب چون بديدم روى آن ربّ غفور * زان بجولان آمدم در وجد و شُور پس نُمود الوانِ نورِ خويشتن * در بُطون سرّ و جان و قلب من گاه ابيض همچو مه گه زعفران * زردوش مىبود و گاهى ارغوان -